من هستم نیستم آیا که هستم
خودم از خود که ناپیدا که هستم
در عالم هیچ هیچم هیچ و هیچ هیچ
توگویی سایه رویا که هستم
تا فکر شما که در غل و زنجیر است - آزادی دست و پایتان تزویر است - برخیز و غبار روح خود را بتکان - اندیشه نو شدن همان تغییر است
من هستم نیستم آیا که هستم
خودم از خود که ناپیدا که هستم
در عالم هیچ هیچم هیچ و هیچ هیچ
توگویی سایه رویا که هستم
تو می آیی جهانم می شود گل
زمین و آسمانم می شود گل
چکاوک نغمه میخواند به لبهام
سراسر باغ جانم میشود گل
مهدی یعقوبی
گلی در خطه رویای من باش
دلیل بودنم، دنیای من باش
در عصر وحشت و فولاد و آهن
تپش های دل شیدای من باش
شب است و راه دیگر میزنم من
به رویایت که سنگر میزنم من
بناگاه از کمین با یک دوبیتی
که بر مغزت تلنگر میزنم من
مهدی یعقوبی
دل و جونم گره خورده به جونت
خیالم روز و شب تو آسمونت
معطر لحظه هام از نکهت عشق
جهونم اون دو چشم مهربونت
شقایق های وحشی در کنارم
به سروی میرسد ایل و تبارم
جهان هر کس گلی را دوست دارد
من از عمق وجودم دوست دارم
خدایا گفت و مشتش را که افشرد
دلش از زندگی کردن که افسرد
گرسنه کودکی با اشک در چشم
کنار یک ضریحی از طلا مرد
به مثل خون به رگهایم روانی
جهانم از تو شد رنگین کمانی
غبار روح من را با تبسم
که با برق نگاهت می تکانی
مهدی یعقوبی
هزاران دین و مذهب در جهان است
به هر دینی خدایی جاودان است
کسی اما که تردیدی ندارد
خدایش بهترین در این میان است
نه اهل مسجد و دیر و کنشتم
جهنم شد سراسر سرنوشتم
شبی در خلوتم رویت درخشید
لبت بوسیدم و دیدم بهشتم
مهدی یعقوبی
خدایا از تو من وحشت که دارم
پر از خون و جنایت شد دیارم
مترسانم از آتش در جهنم
به پایت سر فرود هرگز نیارم
سراسر عشق و مستی تار و پودم
میان موج و توفان پر گشودم
به عمری در پی فردا که بودم
ولی فردا که آمد من نبودم
من از هر نوع غل و زنجیر و دیوار
پذیرفتن که دینی را به اجبار
به هر چیزی که انسان را کند خوار
که بیزارم که بیزارم که بیزار
سیاست زیر و بم بر روی پوله
چپو کردن که معیار و اصوله
حقوق مردم بیچاره اما
توی تنبونشون مث شوشوله
مهدی یعقوبی