حضورش سایه وهم و گمان نیست
نظیرش در دل هفت آسمان نیست
از عشقش زندگی زیبا که گشته است
شبیه هیچ چیزی در جهان نیست
مهدی یعقوبی
تا فکر شما که در غل و زنجیر است - آزادی دست و پایتان تزویر است - برخیز و غبار روح خود را بتکان - اندیشه نو شدن همان تغییر است
حضورش سایه وهم و گمان نیست
نظیرش در دل هفت آسمان نیست
از عشقش زندگی زیبا که گشته است
شبیه هیچ چیزی در جهان نیست
مهدی یعقوبی
تویی گنجی که بی مقیاس در من
گل خورشیدی از الماس در من
لب کارون به زیر پرتو ماه
تویی زیباترین احساس در من
مهدی یعقوبی
به لب نام تو تا آرم شبانه
خیالت میدرخشد بام خانه
مرا در خلوت خاموش ناگاه
کسی پر میدهد تا بیکرانه
مهدی یعقوبی
دلم آکنده از عطر بهارت
دو چشمم روز و شب آیینه دارت
نمی دانی چه حالی دارد ای یار
شراب سرخ نوشیدن کنارت
مهدی یعقوبی
به کنج خانه در اندوه مبهم
دو چشمت میشود در من مجسم
به عکست دست می سایم به دیوار
به پشت پنجره باران که نم نم
مهدی یعقوبی
به رگهایم که رودی از عطش بود
در احساس زلالم مرتعش بود
شبی پر زد بسوی آسمانها
ولی اعماق قلبم در تپش بود
از عشقت روز و شب دیوانه بودن
برون از خانه و کاشانه بودن
به دشت و کوه و صحراها همه عمر
گل رویای من پروانه بودن
مهدی یعقوبی
خیابانها پر از عکس هیولا
کمرها از غم نان گشته دولا
در ایران مردمانش گور خوابند
به لبنان خانه می سازد که ملا
مهدی یعقوبی
چرا یاران که پیمان را شکستند
لب ساحل شب توفان نشستند
میان راه در سوت ترن ها
مرا بر ریل راه آهن که بستند
تویی آب و گلم از من کسی نیست
نگاهت منزلم از من کسی نیست
به مثل عطر گل در پرتو ماه
نشستی در دلم از من کسی نیست
شبی پاییز با روحم در آمیخت
شراب رنگها را در دلم ریخت
سراسر در زمستان مست بودم
در آغوش بهارانم برانگیخت
در آبی ها شکوه بیکران را
افقها دشتهای ارغوان را
فقط یکدم نگاهم کن به لبخند
نمی خواهم بهشت جاودان را
وطن ایران من جانم فدایت
در اعماق دلم باشد که جایت
به زنجیری ولی غرنده شیری
جهان تنها که آزادی خدایت