به پشت پنجره باران که نم نم
غمی در سینه ام تاریک و مبهم
تو دوری از برم اما به قلبم
که حست می کنم هر لحظه هر دم
تا فکر شما که در غل و زنجیر است - آزادی دست و پایتان تزویر است - برخیز و غبار روح خود را بتکان - اندیشه نو شدن همان تغییر است
به پشت پنجره باران که نم نم
غمی در سینه ام تاریک و مبهم
تو دوری از برم اما به قلبم
که حست می کنم هر لحظه هر دم
به لب از بی حجابی کف که میکرد
مذمت از سه تار و دف که میکرد
الاغی دیده بودم من که در قم
حدیثی در دهان لف لف که میکرد
مهدی یعقوبی
تو نوری قعر شبها در ضمیرم
زلال چشمه ساری در کویرم
تو را من با دوبیتی های نابم
به مثل گل در آغوشم بگیرم
به بامم ماه شبها نقره بارد
دل من لحظه ها را می شمارد
از آنرو آسمان را دوست دارم
که رنگ و روی چشمان تو دارد
به پشت پنجره چشم انتظارم
بلور لحظه ها را می شمارم
تو با قلبم نمیدانم چه کردی
که من دیوانه وارت دوست دارم
به کابل میکشد آتش شراره
سر و دست و کتاب پاره پاره
به لب الله و اکبر گفت مردی
جنایت در پس مذهب دوباره
شب و اندوه و آه و بیقراری
به جز یادت ندارم غمگساری
در اعماق قفس در چنگ صیاد
دل من می تپد مثل قناری
به مثل خون به رگهایم روانی
جهانم از تو شد رنگین کمانی
غبار روح من را با تبسم
که با برق نگاهت می تکانی
مهدی یعقوبی
جهان دلداده ای زیبا پرستم
از عشقی جاودان در سینه مستم
به لبهایم دمادمم در ترنم
به قلبم می تپد هر جا که هستم
مهدی یعقوبی
به مثل رودها در من که جاریست
دلیل روز و شبها بیقراریست
سحرگاهان در اعماق گلویم
فراز شاخه های گل قناریست
کت و شلوار و کفش و عینکت نو
به شرق و غرب عالم در قدم رو
لباست را عوض کردی ولیکن:
درون کله ات اما همان گو
شب است و آسمانم بی ستاره
به روی گونه ها اشکم دوباره
صدای رعد و برق و زوزه باد
در ایوان نامه های پاره پاره
جهانم عطر خوشبوی تو دارد
نشان از چشم و ابروی تو دارد
دوبیتی های من زیبا اگر شد
درخشش از گل روی تو دارد