سراسر میهن ما جز دو صف نیست
شرف دارد هر آنکس، بی طرف نیست
بیا بشکن سکوتت را که ما را
بجز آزادی ایران هدف نیست
تا فکر شما که در غل و زنجیر است - آزادی دست و پایتان تزویر است - برخیز و غبار روح خود را بتکان - اندیشه نو شدن همان تغییر است
سراسر میهن ما جز دو صف نیست
شرف دارد هر آنکس، بی طرف نیست
بیا بشکن سکوتت را که ما را
بجز آزادی ایران هدف نیست
به عهد کودکی در کنج خانه
دو چشمم را که بستم با ترانه
شدم پروانه ای رنگین به ناگاه
زدم پر دشت و صحرا جاودانه
کنار اطلسی ها روی ایوان
نگاهم کردی و گفتم بتو جان
لبت بوسیدم و لرزیدی از شرم
فرو افتاد از دستت که فنجان
هجوم بیکسی، ابر بهاران
وطن خالی که شد از میگساران
کسی هرگز نمی آید که از راه
من اما منتظر در زیر باران
کسی از بیکرانها با تبسم
به جانم میکند نم نم ترنم
دو چشمم را که می بندم به نجوا
میان کهکشانها میشوم گم
دو چشمت آبی دریاست دریا
مث آیینه ی رویاست رویا
به تو ناممکنه روزی رسیدن
خیالاتش ولی زیباست زیبا
مهدی یعقوبی
هوا ابری به روی بام خانه
سکوت قمریان در آشیانه
سرم بر روی زانو کنج دیوار
تو غمگینی من اشکم دانه دانه
مهدی یعقوبی
به گیلاسم که زد گیلاس خود را
به چشمانش که گفت احساس خود را
به موهایش تکانی داد و آنگاه
پراکند عطر و بوی یاس خود را
بهیه شو دل من بیقراره
تره خوامه ستاره ای دواره
تو تا یادم انی اینجه به غربت
هوا ابری بونه وارش بواره
بمن گفتا عزیزم گفتمش جان
کجا از تو گریزم گفتمش جان
دو چشمش در دل شب میدرخشید
بگفتا می بریزم گفتمش جان
تو باشی هر کجا آنجا قشنگ است
عسل با یاد تو جام شرنگ است
به هر جایی تو باشی عشق آنجاست
زمین و آسمان خوش آب و رنگ است
صدای باد می پیچد به خرمن
غزلها در درون سینه مردن
شکسته رازقی ها روی ایوان
سکوت سهره ها خاموشی من
نشسته جغد پیری بر سپیدار
صدای باد می پیچد به نیزار
به کهساران عقاب تیزبالی
به چنگ مرد صیادی گرفتار